URLPlus.Net - Free safety URL-shorten/redirection service
Total redirects: 3044 / Visited: 354937 / Viewed cache: 1e+06

Home
Software
Latest additions
1hu - Bina Sara ..
1hv - Teen Sex ..
1hw - MocoSpace ..
1hx - Douglas A ..
1hy - wallpaper ..
1hz - JusT - RF ..
1i0 - UG MERGED ..
1i1 - Torrents ..
1i2 - Go ..
1i3 - ..
 
Latest visited
rs - داستا ..
18f - Video Gam ..
16z - OddsNet.c ..
1dv - XPERSIA ..
ircradio.net - ..
rs - داستا ..
zz - سکس ..
1a9 - Ihateyou. ..
ee - eBay - New ..
h9 - www.myspac ..
5f - :: ClubTwi ..
1be - Young gir ..
17r - Bebo Prox ..
iu - MastaLine. ..
iv - newgroudns ..
ji - Painters a ..
iw - MIX of PIX ..
ix - ..:: Iran ..
lf - Proxy Topl ..
iy - GoForIt.co ..
iz - ILoveIM.co ..
1ck - Doctor Sl ..
j - orkut ..
j0 - ILoveIM.co ..
j1 - ILoveIM.co ..
xz - YouTube - ..
mg - www.myspa ..
1el - داست ..
gy - Worldsex H ..
fy - Puffgames. ..
tb - Sexy Flics ..
o7 - 30metri be ..
el - Addicting ..
lk - Addicting ..
1c5 - www.plump ..
1ap - messegner ..
lo - ایران ..
tc - آویزو ..
my - SO SCHOOL ..
pg - Teenax - m ..
89 - 89.com - F ..
15q - www.mysp ..
1at - Catlist.c ..
1cj - ӥ ..
movieraider - f ..
1ch - داست ..
Click here to open:

http://www.firekos.com

Type: text/html; charset=UTF-8
Size: 102472 bytes

Make Your Short Url

Type/paste URL to get short form (start with http://)
I Swear Not Use Short URL In The Spam!

Type antispam digits 723 here
URL to short

(Optional) Your own name for redirect (latin chars only)

Cursor Hider

Hide annoying mouse pointer in the Media Player, POS terminal, Presentation software, anywhere.
Free 30 day trial.
Read more | Download now

Redirects: [Up level]  1c0  1c1  1c2  1c3  1c4  1c5  1c6  1c7  1c8  1c9  1ca  1cb  1cc  1cd  1ce  1cf  1cg  1ch  1ci  1cj  1ck  1cl  1cm  1cn  1co  1cp  1cq  1cr  1cs  1ct  1cu  1cv  1cw  1cx  1cy  1cz

Copyright © 1999-2009 URLPlus.Net. All rights reserved.
Powered by Parser3

Wordpress Themes

سکس من و خاله طاهره

اسم من هومن هست و 26 سالم هست. علت این که می خوام این داستان رو براتون بگم اینکه اولاً همیشه دوست داشتم این داستان رو تو این سایت برای شما بنویسم و ثانیاً چند داستان در مورد سکس خانوادگی و مخصوصاً سکس با خاله تو سایت هست که امیدوارم با این داستان این مجموعه کامل تر بشه  و حالا این هم از داستان سکس من و خاله طاهره:
جریان مربوط به تابستون سال 83 می شه. خاله من 43 سالش هست و خیلی اندام و قیافه سکسی داره والبته خیلی هم پولدار هست.
اون 3 تا بچه داره و من همیشه به علت دوستی زیاد با پسرخاله هام خیلی به اونجا رفت و آمد دارم.
من همیشه تو کف خالم بودم، خیلی از مواقع سعی می کردم(مخصوصاً زمان دانشجویی) صبحها که می دونستم به جز خالم هیچ کس خونه نیست برم اونجا تا اگر احیاناً میره حمام از سوراخ درب حمام اون بدن رویایی رو نگاه کنم و لذت ببرم.
یا مثلاً خانواده خالم چون به من اعتماد کامل دارند همیشه وقتی می رفتند مسافرت یه کلید به من می دادند تا در نبودشون به اونجا سر بزنم.
من هم از فرصت استفاده می کردم و با لباسهای زیر خالم چند بار حسابی جق می زدم و دلی از عزا در می آوردم.
تابستون سال 83 که شوهر خالم به سفر کاری رفته بود. مامانم به خاله طاهره زنگ زد و گفت: ما می خوایم بریم لواسون( ما اونجا یه ویلا دارم) شما هم بیاید بریم که اونها هم گفتند باشه.
همه تا شب توی ویلا بودیم و قرار بود که 2 شب هم اونجا باشیم که شوهر خالم ساعت 10 شب به موبایل خاله زنگ زد و گفت به کپی پاسپورت بچه ها احتیاج پیدا کرده و حتما همین امشب باید کپی پاسپورت ها رو براش فکس کنن در نتیجه خاله بایستی حتما بر میگشت تهران.
چون تمام بچه ها رفته بودند قدم بزنند و من چون حوصله نداشتم نرفته بودم قرار شد من و خاله برگردیم تهران و شب رو هم تهران باشیم و صبح برگردیم به لواسون.
ساعت 11 شب از لواسون حرکت کردیم به سمت تهران. همش پیش خودم می گفتم چی می شه من و این پری دریایی با هم سکس کنیم ولی نمی دونستم که امشب رویای من به حقیقت می پیونده.
تو همین افکار بوده که یه دفعه خاله گفت : هومن یه سوال کنم راستش رو می گی؟
گفتم : البته خاله جون.
خاله گفت: دوست دختر داری؟
گفتم: نمی دونم چی بگم خاله جون. چون اگر بگم آره که می گید بده(خاله من یه مقدار مذهبی هست) و اگر بگم نه هم دروغ گفتم(اتفاقاً من اون موقع یه دوست دختر توپ داشتم)
خاله گفت: نه عزیزم.اگر فقط با یکی باشی خوبه ولی به شرط اینکه فقط یه دونه باشه و هر روز با یکی نباشی (این حرف خاله برام خیلی جالب بود چون اولین بار بود که اینو ازش می شنیدم)
تا تهران به همین صحبتهای معمولی گذشت و رسیدیم به خونه خاله طاهره. خاله سریع کپی پاسپورتها رو فکس کرد و گفت : من می رم یه دوش بگیرم.
داشتم از شوق می ترکیدم چون می تونستم باز خالم رو لخت ببینم.اون به حمام رفت و من سریع از سوراخ درب حمام شروع به تماشا کردن اون کردم.اولش بلوز و شلوارش رو در آورد و بعد سوتین و شورت سفیدش رو به کناری انداخت و به زیر دوش رفت.
داشتم از شدت شهوت می ترکیدم. کیرم رو در آوردم و در حالی که داشت منفجر می شد مرتب می مالوندمش و از دیدن اون صحنه رویایی لذت می بردم.
همینطور داشتم خاله طاهره رو می دیدم و جق می زدم که کم کم داشت آبم می اومد و دیگه آخرهای کار بودم که چشمام رو بسته بوده و می خواستم موقعی که آبم می یادش در فکر کردن اون باشم که یه دفعه صدای باز شدن درب حمام رو شنیدم. وای خدای من چی می بینم. خاله برای برداشتن حوله درب حمام رو باز کرد و من رو کیر در دست جلو حمام دید!!!
داشتم سکته می کردم. یه دفعه خاله که بدنش رو پشت درب قایم کرده بود داد زد: زود پاشو گم شو تو اتاق.
وای خدای من چه آبرو ریزی شده بود. یعنی اون می خواد چی کار کنه؟ داشتم از ترس می مردم و همش تو این فکر و خیال بودم که اون می خواد چی کار کنه. من رفتم و نشستم توی اتاق پذیرایی و بعد از حدوداً 10 دقیقه خاله اومد. از صورتش می شد فهمید که اون هم یه کم ترسیده ولی معلوم بود که عصبانی هست. بدون اینکه چیزی بگه نشست کنارم و بعد از چند لحظه و در حالی که من سرم رو پایین انداخته بودم گفت: چرا این کارو کردی؟
من هیچ چیزی جواب ندادم و اون باز اینو ازم پرسید و من در جوابش گفتم: ببخشید.
اون گفت: ببخشید بدرد من نمی خوره و من علتش رو می خوام بدونم.
گفتم: قول می دید همیشه بین خودمون بمونه.
گفت: قول می دم
گفتم: قول قول که ناراحت نشید و به کسی هم نگید.
گفت: قول می دم ولی به شرط اینکه همه چیز و به من بگی.
بدش من نزدیک به نیم ساعت همه چیز و میزان علاقم به اون رو براش توضیح دادم و گفتم که تقصیر خودم نیست و توی این همه آدم از تو خوشم می یاد.
و بعدش اون در حالی که آرومتر شده بود گفت: که هومن جون من خاله تو هستم و از طرفی شوهر دارم و باید اینو درک کنی.
من گفتم: خوب آخه چی کار کنم. خودم همه اینها رو می دونم ولی نمی تونم جلوی این علاقم رو بگیرم. اگر حتی فقط بزارید هر چی می خوام ببوسمت شاید کم کم با همین قانع بشم و دیگه از سرم بیوفته(می دونستم اگر بتونم راضیش کنم کم کم می شه پیش رفت کرد)
گفت: نه اصلاً نمی شه. مگه من نگفتم به هیچ وجه همچین حرفهایی نزن.
و من خیلی بهش التماس کردم. خیلی زیاد. و تونستم راضیش کنم که حداقل بزاره لبهاش رو ببوسم.
البته گفت: فکر نکنی دیگه هر کاری بخوای می تونی بکنی یا اینکه هر روز بیای لبهای من رو کبود کنی.
من که از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم گفتم: فقط شما بزارید من ببوسمتون بقیش حل می شه(یقین داشتم اگر بتونم کم کم روم بهش باز بشه می تونم خیلی کارهای دیگه باهاش کنم)
صورتم رو آوردم جلو و نزدیک لباش کردم. وای خدای من. داشتم از حرارت ذوب می شدم. این لحظه رو توی خواب هم نمی دیدم. لبام رو گذاشتم رو لباش. مثل عسل شیرین بودند. نمی دونم چقدر طول کشید ولی یکی از بهترین لحظات زندگیم رو تجربه کردم.
کم کم به زیر گلوش رفتم و وقتی اونجا رو مکیدم یه آه کوچک کشید و کم کم داشت به صورت ناله در می آمد و فهمیدم تحریک شده ولی خودش زود من رو عقب زد و گفت: دیگه بسه. بعد سریع پاشد و رفت تو اتاقش.
من که حسابی راست کرده بودم دستم رو روی کیرم گذاشتم و با مالوندن اون در فکر دست آورد بزرگ امشب بودم.
ساعت نزدیکیهای 1 صبح بود و من رفتم تلویزیون رو روشن کردم و شروع کردم به نگاه کردن. بعد از چند دقیقه خاله از اتاقش اومد بیرون و در حالی که یه لباس خواب کوتاه تا بالای زانو که شورت و سوتینش کاملاً مشخص بود رو بر تن داشت آمد نشست توی حال.
هیچ کدام حرفی نزدیم و من دیدم کم کم شاید بشه استفاده کرد رفتم کنارش نشستم.
یه دفعه مثل اینکه از آدم ناراحت باشه گفت: هومن چرا آخه این کارو کردی. پسر بی عقل حالم رو خراب کردی!
گفتم: یعنی چی خاله جون؟
گفت: تو که استادی پس چرا خودتو به نفهمی زدی؟
یعنی نمی فهمی چی شده؟ تحریکم کردی بچه جون.
وای خدای من. چی می شنیدم. به من گفت تحریک شده.
دیدم بهترین فرصت رو به دست آوردم. سریع دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم: خاله تو رو خدااینقدر من و خودت رو اذیت نکن. هیچ کس از رابطه من و تو مطلع نمی شه. بیا سعی کنیم از این رابطه لذت ببریم. مطمئن باشید همیشه بین من و شما می مونه.
خاله هیچ چیزی نگفت و من خودم رو بهش چسبوندم و لبم رو گذاشتم رو لباش. وای خدای من مثل آتیش بود. کیرم مثل برق از جاش بلند شده بود. مثل سنگ سفت شده بود.
کم کم به زیر گردنش رفتم و تمام گردنش رو مکیدم. دیگه آه و نالش شروع شده بود و من هم یه دستم رو آروم گذاشتم روی سینه هاش و خیلی آروم شروع به مالوندن کردم که یه دفعه گفت: خاله جون اینجا نه. بریم تو اتاق. هر دو پا شدیم رفتیم تو اتاق خواب خاله و در رو بست و فقط یه چراغ خواب کم نور روشن کرد.
نمی دونم چه شکلی رفتم طرفش و باز شروع به لب گرفتن کردیم.
هر دو مثل دیونه ها به جون هم افتاده بودیم. در همون حال لباس خوابش رو در آوردم و خوابوندمش روی تخت که گفت: عزیزم لباسات رو در بیار. من لباسهام رو به جز شرتم در آوردم .
بعدش خوابیدم روش و شروع کردم تمام بدنش رو از پایین خوردن. معلوم بود خیلی لذت می بره. یه مقدار سینهاش رو از روی سوتین مالوندم و در حالی که یه کم به سمت بالا خم شده بود سوتینش رو باز کردم. مشغول خوردن سینه های خاله عزیزم شدم.
چقدر شیرین بودن. همینطور که این کارو کردم آروم آروم به پایین آمدم و دور بهشتیش رو می بوسیدم.
وقتی شروع کردم بهشتیش رو خوردم دیگه داشت جیغ می زد و همش قربون و صدقم می رفت.
میگفت: بخورش قوربونت برم. بخورش عزیز دلم…
بعد از اینکه حسابی براش خوردم گفت بخواب و در حالی که شورتم خیس خیس شده بود شرتم رو در آورد و شروع کرد برام ساک زدن.
آخ که چقدر ماهر بود. خیلی با ولع این کار رو می کرد(بعدها بهم گفت که بر خلاف خودش شوهرش از این کار خوشش نمی میومده)
خیلی خوب این کار رو انجام می داد و معلوم بود خیلی دوست داره.
بعدش به اون گفتم می خوام بکنمت و اون در حالی که یه لب ازم گرفت به صورت طاق باز خوابید. خودش کیرم رو به داخل بهشتیش هدایت کرد. خیس خیس بود و خیلی داغ.
جاتون خالی تا حالا اونقدر لذت نبرده بودم. خاله طاهره هم که از بس جیغ می زد داشت نفسش بند می اومد و غرق لذت بود. کم کم سرعتم رو تند کردم و همینطور اون رو می بوسیدم. که گفت : حالا تو بخواب و من بشینم روت. این کارو کردم.
این طوری هم خیلی حال می داد. کیرم تا ته می رفت توی کسش و مثل قبل همش قربون صدقم می رفت.
یه دفعه بدنش شروع کرد به لرزش و در حالی که من رو تو بغلش گرفته بوداز فرط شهوت جیغ می زد و بعدش آروم شد که فهمیدم ارضاء شده.
یه کم بعدش به خاله گفتم: من کم کم داره آبم می یاد و اون از روم بلند شد و در حالی که سریع برام ساک می زد تمام آبم رو توی دهنش خالی کردم و اون هم تا آخرش رو خورد و بعدش هر دو تا صبح تو بغل هم خوابمون برد.
صبح با هم رفتیم حمام و توی حمام هم یه بار دیگه کردمش.
توی راه که داشتیم بر می گشتیم لواسون ازم تشکر کرد و گفت که خیلی لذت برده.
منم بهش گفتم: خاله جون دیدید که خوبه و برای هر دومون لذت بخشه.
خاله گفت: از این به بعد مواقعی که با هم تنها می شیم بهم بگو طاهره و نمی خواد بگی خاله.
بعد از اون جریان تقریباً هفته ای دو بار با هم سکس داریم و هر دو از این وضعیت کاملاً راضی هستیم

ساناز

من اسمم سانازه و الان 33 سال دارم . ميخوام اولين سكسم رو واستون تعريف كنم حدود 15 سالم بود 3 ماهي ميشد كه مدرسه ها باز شده بود . من كمي سرما خورده بودم و كسل بودم . صداي زنگ در اومد . زن عموم با برادرش (هادي ) بودن . برادرش بچه خوبي بود زياد قيافه جالبي نداشت اما خيلي خوب مشت و مال ميداد خيلي از زناي فاميل عاشق مشت و مالاش بودن . من كمي پيششون نشستم و بعدش رفتم تبقه بالا تو اتاقم كه بخوابم . كمي كه دراز كشيده بودم هادي اومد تو اتاقم و بهم گفت كه مادرت ميگفت كسلي و حال نداري گفتم آره كمي سرما خوردم . گفت ميخواي كمي مشت و مالت بدم شايد بهتر شي . اولش خجالت كشيدم و قبول نكردم ولي اينقد اصرار كرد كه قبول كردم … رو شكمم خوابيدم و اون اومد رو پاهام نشست و شرو كرد … اول ارووم شونه هامو ماليد و بعد دستشو از بالا روي ستون فقراتم كشيد تا دم شلوارم و بعد دوباره تا بالا و همين جور كمرم رو ميماليد خيلي خوشم اومده بود … بهد دستشو گذاشت رو باسنم و شرو كرد به ماليدن اولش خوشم نيومد و ميخواستم بگم كه اين كارو نكنه ولي روم نشد … كمي كه ماليد كم كم داشت خوشم ميومد و چيزي نگفتم … بهم گفت لباستو بزنم بالا و كمرت رو با كرم بمالم ؟ … منتظر جواب من نشد و لباسم رو بالا زد … منم كه خيلي از مشت و مالش خوشم اومده بود چيزي نگفتم … لباسم رو كه تا شونه هام زد بالا ازم پرسيد كرم داري ؟ گفتم تو كمدم دارم .. خواستم بلند شم كه نزاشت و خودش رفت آورد و دوباره رو پاهام نشست … بهد گفت لباستو در بياد اينجوري نميشه و لباسم رو در اورد .. اولش خيلي خجالت ميكشيدم ولي دلم ميخواست منو دسمالي كنه … رو شكمم هم خوابيده بودم و سينه هام رو نميديد … … بعد به كمرم كرم ماليد و شروع كرد … واقا عالي بود داشتم حسابي حال ميكردم … كم كم داشت صدام در ميو مد و ديگه تو حال خودم نبودم … يه دفه دستشو گذاشت رو باسنم و در گوشم گفت مي خواي باسنتم بمالم ؟ و شلوارم رو كشيد پايين و بعد دشتشو گذاشت بغلاي شرتم و خاست درش بياره كه دستمو گذاشتم روش و گفتم درش نيار … خم شد و صورتم رو محكم بوسيد و گفت نترس و كشيد پايين تا زانوهام و شرو كرد ماليدن باسنم خيلي حال مي داد حسابي همه جاي باسنم رو ماليد … كم كم داشتم آروم آروم آه و ناله ميكردم و كم كم بدنم داشت ميلرزيد … آروم خابيد روم و تو گوشم گفت تا حالا سكس داشتي ؟ گفتم نه … كيرش رو روي باسنم حس ميكردم بعد دستا شو آورد زيرم و سينه هام رو گرفت و ماليد … گفت ميخواي بكنمت ؟ … خيلي ترسيده بودم … گفتم نه … گفت نترس از عقب ميكنم … گفتم درد نداره ؟ … گفت كرم ميزنم درد نمي گيره و دوباره محكم منو بوسيد و بعد بلند شد و لباساشو در آورد يه نگاه به كيرش انداختم تقريبا يزرگ بود بعد اومد كنارم كيرشو گرفت جلوم و گفت مي خواي بهش دست بزني ؟ من رومو بر گردوندم و گفتم نه … نشست رو پاهام و به لاي باسنم كرم زد و … بعد با انگشتش سوراخ باسنم رو ماليد و بعد كرد تو و عقب جولو مي كرد … بعد 2 تا از انگشتاشو كرد تو … بعد 3 تا … بعد به كيرش كرم زد و گفت سرش كه بره تو يكم درد داره ولي زود خوب ميشه بعد كيرشو گذاشت دم سوراخم و كمرم رو گرفت و آروم فشار داد …
بد جوري دردم گرفت چشام يه لحظه سياهي رفت دستمو بردم پشتمو خ.استم كيرشو در بيارم … دستمو گرفت و گفت الان خوب ميشه و هي قربون صدقه من ميرفت … كم كم دردش خوب شد و آروم فشار داد كمي درد داشتم ولي حال ميداد … كم كم تا ته كرد تو و يه آه بلند كشيد و محكم بغلم كرد … و كيرشو فشار داد تو كونم … خيلي احساس خوبي بود … و آروم كيرشو عقب جولو ميكرد وقتي فورو ميكرد كمي درد داشت بعد از 3-4 دقيقه كيرش رو در آورد حس ميكردم كونم حسابي باز شده … بعد كيرش رو در آورد و كرم زد و دوباره فورو كرد … ايندفه را حتتر رفت تو و دردش كمتر بود و شرو كرد عقب جولو كردن و تو گوشم گفت از عمه تينات بيشتر حال ميدي ها … اونو از كوس كردم اينقده بهم حال نداد … تازه اون موقع بود كه فهميدم عمم با اون خوشكليش چرا اينقدر دورو بره اين ميگرده … هادي هم تن تن تو كونم تلمبه ميزد … داشتم حسابي حال ميكردم كه يهو يه چند تا آه بلند گفت و محكم كيرشو كرد تو كونم و در اورد … بعد تا ته كرد تو و حس كردم تو كونم يه چيزي ميريزه … بعد خابيدد روم و منو بوسيد گفتم چيكار كردي ؟ گفت آبم اومو عزيزم … دستشو آورد زيرم و كوسم رو ماليد … خيلي حال ميداد بعد حس كردم دارم ميتركم و بد جوري لرزيدم و يه احساس خيلي خوبي بهم دست داد … دوباره منو بوسيد و كيرشو از تو كونم كشيد بيرون و بلند شد … من حال بلند شدن نداشتم همون جوري رو شكمم دراز كشيده بودم هادي لباساشو پوشيد و پتوم رو كشيد روم و منو بوسيد و گفت كمي بخوابي خيلي حالت جا مياد … بعدش رفت و منم خوابيدم … بعد از اون چند بار ديگه هم منو كرد … اين اولين سكس من بود

آخوندها

خيلي دمغ بودم چند وقت بود مشتري نداشتم ازشانس بدم چندر روز بود پليس بدجوري جنده ها را جمع ميكرد. يك بگيربگيري بود كه نگو و نپرس. كثر دوستهام را گرفته بودند خودم هم دوبار شانسي از دستشون دررفته بودم و نزديك بود بگيرنم. چند تا مشتري را هم تا ميخواستم گير بندازم ازم گرفته بودند. هر روز دو ساعت به خودم ميرسيدم و ميرفتم بيرون اما تا يكي مي خواست بهم تيكه بندازه يكهو پليس و بسيج ميريختند و منم مجبور بودم فرار كنم اعصابم خيلي خورد شده بود. صاحبخانه هم پولش را ميخواست فكر ميكنم زنش سيخش ميكرد بدشون نمياد به يك بهانه اي منو از خونه ام بندازند بيرون. خيلي به پول احتياج داشتم اما حتي پول غذا خوردن هم نداشتم مونده بودم چكاركنم به خودم گفتم زنگ بزنم به چند تا از بچه ها تا برم خونه شون اما همون آدمهايي كه هميشه التماس ميكردند برم خونه شون ترسيده بودند و هيچكدوم ازم دعوت نكردند تا برم پيششون. ديگه داشتم نااميد ميشدم كه ياد مجيد كس‌كش افتادم قبلاً باهاش كارميكردم چند بار منو پيش چند تا پولدار برده بود و حسابي درآورده بودم. چند وقتي بودكه پيداش نبود ميگفتند با گردن كلفتها ميگرده و ديگه اهل كس كشي نيست. چاره اي نداشتم باهزار زحمت پيداش كردم و باهاش حرف زدم اونم پشت تلفن حرف نزد و با من بيرون قرارگذاشت. زود حاضر شدم رفتم پارك سر قرارمون. تعجب كردم يعني اين همون مجيد خودمون بود چقدر شيك شده بود. ماشيني كه سوار شده بود رو هيچكس نميتونست سوار بشه چه برسه اون ! تارسيد به من گفت اينجا جاي صحبت نيست بريم تو ماشين من. - سوار ماشين شديم بهش گفتم چه خبر مجيد چي شده اينقدر نو نوار شدي ؟ ديگه با ما نميگردي؟ مجيد گفت: راستش يه مدتيه ديگه كارهاي كوچيك نميكنم فقط با كلاس بالاها ميگردم يك دشت كه ميكنم به اندازه ده تاكس كه اينور اونور ميبرم برام مايه داره راستي توهم بدون مشتري موندي؟ گفتم: بدجوري، ميدوني كه چند وقتيه هيچكي جرات نميكنه پا جلو بذاره تاميخوام مشتري گيربيارم مجبور ميشم فراركنم راستي چرا اينجوري شده ؟ مجيدكس كش گفت:چه ميدونم حتماً بازم طرحه. به هر حال يك يه ماهي اين وضع هست منم دمغم چند تا از جنده هاي منم گرفتند الآن تيكه هيچي دور و برم نيست چند تا مشتري هم دارم كه بدجوري كليد كردند. پرسيدم: مشتري ؟ مگه الان مشتري هم پيدا ميشه ؟ نميبينند چه بگيربگيريه؟ گفت:آره بابا اونها اين چيزها حاليشون نيست فكر كردي اونها آدم معموليند نخير اونها اين چيزها اصلاً براشون معني نداره راستي امشب كه برنامه نداري؟ برنامه؟ بابا توهم دلت خوشه ها ؟ خيلي خوب پس الان ميبرمت پيش دو تا خرپول ميتوني راحت تيغشون بزني ولي اينم بگم باز ادا بازي درنياري نبينم اونجاكه رسيدي بگي ازكون نميدم ها ! - آخه چكاركنم بدم مياد نميدونم چرا ولي دست خودم نيست باور كن سرهمين مساله چوب زياد خوردم اما نميدونم چرا باز دلم راضي نميشه از عقب بدم ! - بهرحال اينبار فرق ميكنه اينها آدم معمولي نيستند ميدوني چه نفوذي دارند ؟ هركاري بخواهند ميتونند بكنند . - هركي ميخوان باشند. شده باشد از گشنگي هم بميرم ازكون نميدم. مجيد زير لب فحشي بهم داد و چيزي نگفت حدود نيم ساعتي تو راه بوديم تا رسيديم به يك خونه قديمي و بزرگ.مجيد به من گفت: چند لحظه وايستا و خودش رفت زنگ زد معلوم بود كه باز داره خايه مالي طرف را ميكنه. در اين لحظه در باز شد و مجيد به طرف ماشين اومد و روشنش كرد و به داخل حياط رفت. عمارت واقعاً قشنگي بودمعلوم بودكسي كه اينجا ميشينه آدم فوق العاده پولداريه مجيد ماشين راپارك كرد و قبل ازاينكه از ماشين پياده بشم به من گفت: خوب گوشاتو وا كن من نميدونم چه غلطي ميكني اما يادت باشه راضيشون كني بهترين مشتري من داخل همين خونه است. بهش گفتم نترس كارم روبلدم. به راهنمايي مجيد به طرف خانه به راه افتادم . چه خونه اي بود.هر وسيله اش چقدر قيمت داشت. خيلي خوشحال بودم. معلوم بود طرف آدم خيلي پولداريه و خيلي بيشتر از اون چيزي كه فكرميكردم ميتونم دربيارم مجيد منو داخل يك اطاق خواب برد و گفت منتظر بمونم و خودش رفت.انتظار من زياد طول نكشيد چون صداي پايي را شنيدم كه به طرف اطاق ميومد. در بازشد و ناگهان من چيزي ديدم كه درتمام زندگيم مطمئنم يادم نميره . دو تا آخوند وارد اطاق شدند و آروم به طرف من اومدند. اولي رو همون ابتدا شناختم امام جمعه شهرمون بود ولي دومي با اينكه خيلي برام آشنابود و ميدونستم بارها عكسشو از تلويزيون ديدم برام ناآشنا بود. خيلي ترسيده بودم من با اون وضع نيمه برهنه فقط با يك شورت و كرست جلوي اونها. اونم دو نفر كه ميدونستم راحت ميتونند حكم اعدامم را صادركنند ! حاجي حسيني ( امام جمعه شهرمون ) آروم به طرفم اومد ودستم را گرفت و گفت : به به اينباراين ملعون چه خانم نجيب و زيبايي با خودش آورده . دخترم اسم شما چيه ؟ ترسم ريخته بود پس مشتريهاي مجيد اينها بودند خيلي تعجب كرده بودم راستش درمورد اين دو تا هر فكري را ميكردم جزاين را . به آرامي گفتم فتانه. حاجي حسيني گفت : به به چه اسم قشنگي . عفت از سر و روي شما ميبارد ماشاا… خداوند به شما چقدر كمالات عطا فرموده و بعد رو به شيخ ديگر كرد و گفت:حاجي طباطبايي شما اول ميخواهيد تشريف داشته باشيد يا من همراه ايشان باشم ؟ تازه فهميدم شيخ ديگر كيست توي خيلي از سخنرانيهاي تلويزيون ديده بودمش از آن گردن كلفتها بودكه ميدونستم خيلي خرش ميره . حاجي طباطبايي با لبخندي گفت:خواهش ميكنم ما كه اهل جسارت نيستيم و بعد طوريكه ميخواست من متوجه نشوم چشمكي به حاجي حسيني زد. نميدونم چرا از اينكار او اصلاً خوشم نيومد. حاجي طباطبايي رفت . حاجي حسيني هم اصلاً به من مهلت نداد و زود من و خودش را لخت كرد از بدن پرمو و نامتناسب و ريش بلندش خيلي بدم ميومد ولي چاره چه بود مجبور بودم به او بدهم. به آرامي كسم را فشار داد و دست ديگرش به طرف سينه هايم رفت. حتي يك لحظه هم مكث نميكرد و دائماً باكسم بازي ميكرد تحريك شده بودم. حدود دو هفته بودكه كه به خودم مرد نديده بودم. آب از كسم راه افتاده بود. حاجي حسيني شروع به بازي كردن باسينه هايم كرد و بعد با زبونش از كسم تا سينه هام را ليس زد خيلي خوشم اومد آروم كيرشو گرفتم. چقدر قربون صدقه ام ميرفت بلند شدم و شروع كردم به ساك زدن. بااينكه خودم اصلاً با همچين كيري حال نميكردم اما طرف خيلي خوشش آمده بود يك لحظه تمام كيرش را تودهنم كرد و تمام آب دهنم را ريختم روي تخماش. ديگه كم كم آه وناله اش شروع شده بود دستش هم بدجوري كار ميكرد با دست راستش كسم را چنگ ميزد. در همين موقع بود كه انگشتش به طرف كونم رفت دستش را پس زدم و گفتم: از كون نميدم مگه مجيد بهتون نگفت ؟ حاجي حسيني گفت : بله البته دخترم من خودم هم اصراري ندارم - اصلاً مجامعت از عقب مكروه است . خيالم راحت شد . برگشتم و از پشت روي تخت خوابيدم تا بكنه توي كسم. حاج آقا يك متكا زيركمرم گذاشت و بعدشروع كرد به ليسيدن. دردم اومده بود متكا اذيتم ميكرد اما چيزي نگفتم كم كم يادش افتاد كه بايد بكنه تو كسم.ي ك لحظه صدايي شنيدم مثل صداي قندون يا استكان بود وقتي كيرشو كرد توكسم يخ كردم چقدركيرش سرد بود حالم بهم خورد - عادت داشتم طرف را شهوتي بكنم تاكيرش داغ بشه ومنم حال بكنم اما اين برعكس بود . تعجب داشت كه خيلي عجيب منو ميكرديعني تا 5 يا 6 بارميكرد تو مي آورد بيرون و بعد از چند لحظه كه ميكرد تو كيرش بدجوري سرد بود كنجكاو شده بودم ببينم اين چكار ميكنه از طرفي بالشي كه زير كمرم بود نميگذاشت خوب چيزي ببينم به خودم گفتم:اين شيخها كارهاي عجيب غريب ياد دارند نكنه بلايي سرم بياره تصميم گرفتم يك مرتبه بلند شم وغافلگيرش كنم ببينم داره چكارميكنه تا دوباره كيرشو آورد بيرون بلند شدم برخلاف انتظارم چيزي اونجا نبود به جز يك كاسه يخ كه آب شده بود شصتم خبر دارشد جريان چيه. بگو ناكس هي كيرشو مي آورده بيرون و داخل كاسه يخ ميكرده تاكيرش شهوتش بخوابه و آبش ديرتر بياد . واقعاً اعصابم خورد شد آخه اين يارو چي بود كه بايد بيشتر تحملش ميكردم چاره اي نبود به پولش احتياج داشتم نميتونستم چيزي بگم ما جنده ها خيلي بدبختيم همه ميتونند به ما زور بكنند ! بالش را برداشتم و گذاشتم كنار گفتم حاجاقا شماكه ماشاالله خودتون به اين خوبي حال ميدين چرا از آب يخ كمك ميگيرين حاجي خم به ابروش نياورد تازه برعكس اينبار علنا كيرش راداخل آب يخ ميكرد و ميگذاشت تو كسم . حالم يك طوري شده بود اما تحمل ميكردم. يكهو صداي حاجي حسيني بلند شد كه گفت : آن مبارك را بگذاريد پس كله بنده. فهميدم منظورش ازمبارك كسمه كه ميخواد بذارم پس كله اش ! اين ديگه چه الاغي بودكسمو ميخواست براي چي بذارم پس كله اش ؟ بلندشدم و آروم كسم را روي پس گردنش گذاشتم .حاجي حسيني نسبتا روي تخت نشسته بود دستهام را گرفت.حالا ديگه ميتونستم بگم رو دوشش هستم با اين تفاوت كه اون نشسته بود من ايستاده. ناگهان ديدم خم شد و كون خودش و متعاقبا كون منو به طرف در نشونه رفت و بعد يكهو داد زد : حاجي طباطبايي بفرماييد . حاجي طباطبايي انگار پشت در منتظر بود بدوبدو به طرف ما اومد و كيرشو در آورد و تفي به اون زد وناگهان كيرشو به شدت كرد تو كونم. جيغ بلندي كشيدم و شروع كردم به تقلا كه خودم را آزاد كنم اما مگر ميشد اينها بدجوري منو قفل كرده بودند . تازه فهميدم جريان چي بوده. وقتي مجيد به اينها گفته من از كون نميدم اينها هم اين نقشه را كشيده بودند از عصبانيت ديوونه شده بودم . شروع كردم به داد و بيداد و هي با شدت خودمو تكون ميدادم. ازطرفي حاجي حسيني منو خوب نگه داشته بود و امكان هر كاري از من گرفته شده بود. بعد از مدتي چون در بد حالتي بودم احساس نفس تنگي كردم و از داد و بيداد و تقلا دست برداشتم. حاجي طباطبايي بدون اعتنا به شدت از كون منو ميكرد . ازشدت درد شروع كردم به گريه. من به كون دادن عادت نداشتم واينها منو به اين شدت داشتند ميكردند. درگوش حاجي حسيني گفتم: مگر شما نگفتيد كون كردن مكروه است؟ حاجي حسيني جواب داد : گفتم مكروه نگفتم گناه كه خواهر من !!! اينهم از امام جمعه شهر ما واقعاً خوب به نفع خودش فتوا صادر ميكرد.كم كم از دردش كم شده بود و داشتم لذت ميبردم. بااين وجود چون كونم تا به حال كير به خودش نديده بود بدجوري درد ميگرفت . بخصوص كه كير حاجي طباطبايي هم يكجورايي كج و معوج بود. درهمين حين بود كه آب حاجي طباطبايي اومد وتمامش راريخت توي كونم وبا گفتن الهي توبه از روي من بلندشد. حاجي حسيني هم مرا ول كرد و من روي تخت افتادم. درلحظه اول خيلي بدنم درد گرفت بخصوص كونم كه از شدت درد داشتم بيهوش ميشدم.حاجي حسيني پريد روي من و با وحشيگري تمام شروع كرد از كس منو كردن. ديگه حال اعتراض نداشتم فقط شانس آوردم كه زود آبش اومد و بعد هر دو از اطاق بيرون رفتند تا حدود چند دقيقه اي از جام نميتونستم بلندشم اما بعد بخودم اومدم و بلندشدم ولباسهام رو پوشيدم و از اطاق اومدم بيرون.مجيد و حاجي حسيني و حاجي طباطبايي روي مبل مشغول صحبت بودند. حاجي حسيني با خنده گفت : بيا دخترم بشين خسته شديد بفرماييد . درميان مجيد و حاجي حسيني نشستم.حاجي حسيني بارضايت گفت : ببخشيد كه ناراحت شديد راستش اين حاجي طباطبايي ما فقط از پشت لذت ميبرد و بعد به مجيد گفت: اينبارخانوم خوبي باخودت آوردي و بعد دوباره رو به من كرد و گفت : دخترم اين ناقابل است خدمت شما باشد و چكي را به من داد چك را از دستش گرفتم و نگاه كردم خداي من پانصد هزارتومن چقدرعالي بود با اين پول چه كارها كه نميتونستم انجام بدهم حاجي حسيني ادامه داد : البته حق الزحمه شما به مجيد آقا را هم ما پرداخت كرديم به مجيد نگاه كردم . لبخندخوشايندي روي لبهاش بود.حاجي طباطبايي گفت: اگر ممكن است شما از اين هفته هر شب جمعه با مجيد آقا تشريف بياوريد در عوض ما هر هفته همين مبلغ را تقديم ميكنيم . فقط بايد قول بدهيد كه فقط در اختيار ما باشيد و باقي اوقات هفته جاي ديگري نرويد . از خوشحالي بلافاصله قبول كردم مي دانستم كه من امكان ندارد در يك هفته اين مقدار پول بدست بياورم. موقع خداحافظي مجيد تو ماشين
به من گفت: ديدي بالاخره تو هم از كون دادي. خنده اي رضايتبخش زدم وبه چشمانش نگاه كردم

فانتزی ستاره

سلام. اسم مستعار من ستاره ست.
من 23 سالمه و يه عالمه فانتزی سکسی دارم که دوست دارم از اونا براتون بنويسم.
تا حالا خودم سکس نداشتم. ولی عاشق سکس هستم. دلم ميخواد با کسی که واقعاً دوسش دارم سکس کنم.
فانتزی های من همه جور سکسی هست، lesbian, bi-sexual, family sex, سکس با مردای بزرگتر از خودم.
حتی گاهی هم gay… آره خب گاهی هم خودم رو مرد تصور ميکنم.
اميدوارم از داستانای من لذّت ببريد.
***—***
پسر عمه ام مهدی تقريباً 10 سال از من بزرگتره و 4-5 ساله که ازدواج کرده امّا بچه ندارن.
هميشه مهدی يه جور خاصی به من نگاه ميکرد. من از نگاهش لذّت ميبردم. امّا شايد به خاطر تيزبينی بيش از حد مادرم و حسابی که از پدرم ميبرد حرفی نميزد و اشاره ای نميکرد.
اون روز مهمونی خونهء ما پدر و مادرم نبودن، رفته بودن مسافرت… صبح با صدای زنگ در از خواب بيدار شدم. ساعت 8 صبح بود.
آيفون رو برداشتم و مهدی گفت در رو باز کن.
من اين قدر گيج و خوابالو بودم که اصلاً حواسم نبود که فقط يه تاپ و يه شلوارک پوشيده بودم.
رفتم جلوی در ورودی. مهدی تا من رو ديد لبخند زد:
- خواب بودين، ببخشيد.
- اشکال نداره. ميای تو؟
نگاهی به سر تا پای من انداخت و آروم پرسيد:
- بقيه کجان؟
- طبقه بالا خوابن.
- باشه ميام.
و بدون کلمه ای حرف اومد تو. منم رفتم آشپزخونه که چائی رو آماده کنم. يه شکلات روی ميز بود، برداشتم گذاشتمش تو دهنم، کتری رو آب کردم و وقتی گذاشتم روی اجاق گاز يهو مهدی خودش رو از پشت چسبوند به من. کنارم گوشم گفت:
- يه لب ميدی؟
برگشتم، لبام رو گذاشتم رو لباش… همديگه رو بوسيديم. هنوز توی دهنم شکلات بود. ناله کرد و زبونم رو مک ميزد.
منو به خودش فشار ميداد. خودم رو کشيدم عقب و گفتم:
- الان نه، ممکنه کسی بيدار بشه.
چشماش پر از شهوت بود. با صدای آروم گفت:
- خواهش ميکنم.. لب ميخوام..
خواستم ببوسمش، گفت:
- بازم شکلات بذار تو دهنت.
منم همين کار رو کردم. وقتی دوباره لبم رو مک ميزد خودش رو به من ميمالوند. کيرش سفت شده بود.. دستاش رو از پشت گذاشت رو کونم، آروم ميماليدش و بعد دستش رو گذاشت لای پام. ديگه نتونستم تحمل کنم و ناله کردم. آروم بهم گفت:
- شب يه لباس خوشگل واسم بپوش..
ازش خواستم که فعلاً تمومش کنيم، چون نميخواستم آبرو ريزی بشه.
اونم قبول کرد و با چشمای پر از شهوت و کير باد کرده از خونه رفت. منم کسم خيسه خيس بود. وقتی رفت منم خودم رو تو دست شوئی ارضاء کردم.
برای مهمونی يه شلوار سفيد و بلوز سبز سير انتخاب کردم که بپوشم، رنگ تيرهء بلوز سفيدی پوست بدنم رو خوب نشون ميداد و شلوار سفيد هم برجستگی باسنم رو کاملاً نمايان ميکرد. مطمئن بودم که خوشش مياد.
شب همش منتظر بودم که زودتر بياد.. با زنش اومد. من رفتم جلو، خيلی عادی سلام احوال پرسی کرد. کم کم مهمونا اومده بودن و کلی مجلس شلوغ شده بود. قبل از شام بود که تلفن زنگ زد. من گوشی رو برداشتم، عمه ام بود، مادر مهدی. گفت که ميخواد با مهدی صحبت کنه.
منم از دور به مهدی اشاره کردم که تلفن داره، اونم بهم اشاره کرد که برم طبقه بالا منم رفتم بالا توی اتاقم. پشت سر من با فاصله اومد تو. آروم لبم رو بوسيد و تلفن رو از من گرفت و مشغول صحبت با مادرش شد.
رو به روی هم ايستاده بوديم. کمی به صورتم دست کشيد و همون جور که صحبت ميکرد رفت پشت سرم. من رو به سمت در هل داد. و از پشت خودش رو به من چسبوند. دهنش رو آورد پشت گوشم و وقتی مادرش حرف ميزد پشت گوشم رو ليس ميزد و وقتی خودش حرف ميزد گرمای نفساش به گردنم ميخورد.
دستش رو کشيد روی باسنم و لای کونم. نشست پشت سرم و آروم باسنم رو بوسيد. من کون بزرگی دارم که هر مردی رو وسوسه ميکنه.
سرش رو لای کونم ميذاشت و بو ميکشيد. داشتم ديوونه ميشدم. تلفنش تموم شد. گوش رو کنارش روی زمين گذاشت و در حالی که کف 2 تا دستش رو روی باسنم گذاشته بود گفت:
- عجب لباسی پوشيدی.. چه کونی داری.. از وقتی اومدم ديوونه شدم. جووووووون چه کونی داری. اين کون مال کيه؟
در حالی که از شدت شهوت صدام ميلرزيد گفتم:
- همش مال خودته عزيزم، همش..
پاهام رو از من باز کرده بودم و حسابی داشت با کونم حال ميکرد. پا شد و گفت:
- ستاره دارم ديوونه ميشم.. کيرم داره ميترکه..
جاهامون رو با هم عوض کرديم. ون تکيه داده بود به در و من نشستم جلوی پاش.
کيرش باد کرده بود. مثل سنگ سفت شده بود. از رو شلوار ميماليدمش. دکمه و کمربندش رو باز کرد. شلوارش رو تا زانو کشيد پائين. شرت مشکی پوشيده بود که برجستگيه کيرش رو خيلی سکسی و تحريک کننده نشون ميداد.
کيرش رو از روی شرت ميبوسيدم. چشماش رو بسته بود و ناله ميکرد. سرم رو با دستش به کيرش فشار ميداد و ميگفت:
- جووووووووون چه حالی ميده.. آخ بخورش.. خواهش ميکنم بخورش.. تخمام درد گرفته..
تا اين رو گفت شرتش رو کشيدم پائين و کيرش پريد بيرون. با ديدن کيرش ضعف کردم. يه کير خيلی خوشگل.. سفيد بود و سر بزرگی داشت. آب شيشه ای رنگی از سوراخ کيرش اومده بود بيرون. صداش رو شنيدم که گفت:
- بکنش تو دهنت.. کيرمو بخور.. ليسش بزن، مکش بزن
امّا من آروم با انگشت شصت آبش رو به سر کيرش ميماليدم. ناله ميکرد.. حسابی تحريک شده بود. موهام رو گرفت و سرم رو به کيرش فشار داد و گفت:
- د لامصب ميگم بخورش.. کيرمو بخووووووور
کيرش رو کردم توی دهنم که دوباره ناله کرد. نفسش يه لحظه تو سينش حبس شد. شروع کردم مک زدن. سر کيرش رو مثل آبنبات مک ميزدم. زبونم رو ميکشيدم به سوراخ کيرش، اونم ناله ميکرد و موهام رو نوازش ميکرد.
خودم حسابی تحريک شده بودم. کسم داغ شده بود. دلم ميخواست بمالم کسم رو. امّا اينقدر مهدی حرف ميزد که مجبور شدم حواسم رو به ساک زدن بدم.
حسابی کيرش رو مک زدم، سر کيرش قرمز شده بود. تخماش رو توی دستام گرفته بودم و ميماليدم. نگاش کردم. درش تو تکيه داده بود به در و چشماش رو بسته بود.
عرق کرده بود حسابی. آروم همون جور که نگاش ميکردم يکی از تخماش رو کردم توی دهنم.. يهو صدای ناله اش رفت بالا.. مک ميزدم.. اروم با لبام پوست تخماش رو ميکشيدم.
دوباره کيرشو کردم تو دهنم. مک زدم براش. کيرشو گرفتم بالا و از زيره تخماش تا سر کيرشو با کف زبونم ليس زدم. خيلی حال داد
نگام کرد و گفت:
- داری چه کار ميکنی؟ خوشت مياد.. همينو ميخواستی، نه؟
نگاش کردم، سره کيرشو يه مک آبدار و گنده زدم و گفتم:
- دارم کيرتو ميخورم.. آره خوشم مياد، خيلی حال ميده.. عاشق کير خوردنم..
- جون. هروقت خواستی ميدم بخوريش.. مکش بزن… مال خودته. من آخرش يه روز تو رو ميکنم.
دوباره مشغول مک زدن شدم. کيرش سفت تر شده بود. سر کيرش باد کرده بود. تخماش به سمت بالا جمع شده بود. نفساش تند تر شده بود. نگاش کردم، چشماش رو بسته بود و صورتش قرمز شده بود.
يهو دهنم داغ شد.. پر از آب کير… عق زدم و همش ريخت رو زمين.. آب کيرش از گوشهء چونه ام آويزون بود..با دست دهنم رو پاک کردم. گفت:
- ببخشيد.. نشد زودتر بهت بگم.
- اشکالی نداره امّا ديگه حواست باشه
- مگه خوشت نيومد؟
- من که مزه اش رو نفهميدم، دفعهء بعد زودتر بگو که آمادگيش رو داشته باشم.
کيرشو ماليد به لبم و گفت:
- خب حالا مزه اش کن..
آروم ليس زدم کيرشو، هنوز سفت بود. آبش شور بود، خوشم اومد امّا چيزی به روی خودم نيوردم.
شرت و شلوارش رو پوشيد. گفت:
- يه جائی جور کن يه حال درست حسابی با هم بکنيم که منم از خجالتت در بيام. آروم صورتم رو بوسيد و از اتاق رفت.
منم همون جا خودم رو ارضاء کردم و پيش خودم گفتم:
- بايد هر جور شده يه بار باهاش حال کنم. طعم آبش هنوز زير زبونم بود.
فرستنده: ستاره

واقعا اونشب خيلي چيزا ياد گرفتم

چهار سال پيش بود كه تازه امتحاناي پايان ترم پيش دانشگاهي رو داده بودم و براي كنكور حدود يك ماهي فرصت داشتم . مامان و بابا كه ديدن هوا گرم شده و يك مسافرت حسابي به طرف شمال جون ميده تصميم گرفتن برن شمال و تو دلشون گفتند گور باباي كنكور سهيل هر كاري مي خواد بكنه ما كه رفتيم مسافرت . منم كه بچه درس خون بودم( آخي الهي بميرم چقدر هم درس خون بوده حالا بخونيد بعد مي فهميد چرا ميگم.) تنهايي خونه موندم و قرار شد شب ها به امير دوستم بگم كه تنها نباشم.اونموقع مامانم يك دوست اهوازي داشت كه يك دختر سفيد با چشماي روشن و موهاي مشكي و خيلي خيلي نازو خوشگل داشت. اسمش نفيسه بود سوم دبيرستان . از بخت بد ما يا شايدم خوب اون روزها براي پيش دانشگاهي هم امتحان كنكور ميداديم و نفيسه بيچارم براي كنكور پيش دانشگاهي مشغول خوندن بود . من و نفيسه خيلي با هم صميمي شده بوديم و نفيسه براي رفع اشكال هفته اي يكي دو بار خونه ما مي اومد (در چه زمينه اي ميخواسته رفع اشكال كنه خدا مي دونه) بعضي وقتها با هم قرار مي گذاشتيم و بيرون يك صفايي با هم مي كرديم .
روز موعود فرا رسيد و خانواده من پنجشنبه عصر برا مسافرت آماده شدن ، از شانس خوب من يكي از فاميلاي نزديك مامان نفيسه ام تو اهواز فوت كرد و اونها هم همون روز راهي اهواز شدند .مامان نفيسه براي اينكه خيالش از جهت دخترش راحت بشه دختر خالش كه 28 سال سن داشت و تازه دو سالي بود كه از شوهرش طلاق گرفته بود رو پيش نفيسه گداشت . اسمش سارا بود ، فوق ليسانس الهيات از دانشگاه امام صادق . يك خانم چادري مذهبي خشك كه من دلم براي اين نفيسه بيچاره سوخت تو اين مدت از دست اين سارا چيكار مي خواد بكنه . سارا هم خيلي هيكل خوشگلي داشت من كه تا اونموقع صورتش رو از بس محكم رو مي گرفت نديد بودم . پنجشنبه شب حدوداي ساعت7 بعداز ظهر بود كه نفيسه زنگ زد خونمون ، بعد از حال و احوال و قربون صدقه ازش پرسيدم سارا خانم كجاست گفت هنوز نرسيده ، بهش گفتم نفيسه من نمي دونم هر كاري مي خواي بكن ولي فردا ساعت 9 صبح ميخوام خونه ما باشي ، نفيسه گفت : سهيل تو كه سارا رو مي شناسي چه آدم گيريه اونو چيكارش كنم گفتم بگو ميرم خونه دوستم با هم درس بخونيم يه جوري خرش كن ديگه گفت ببينم چيكار مي كنم . خونه نفيسه اينا با تاكسي حدود ده دقيقه با خونه ما فاصله داشت صبح كه شد اميدوار بودم كه بتونه سارا خانومو راضي كنه .حدود ساعت 9:30 بود كه زنگ خونه به صدا در اومد خود نفيسه بود هنوز درو نبسته پريد تو بغلم( از بس هول شده بوده طفلكي!!!) محكم همو بوسيديم تو اين چند سال هر دو منتظر يك همچين روزي بوديم . همينطور كه تو بغلم بود بردمش تو اتاقم و خوابوندمش رو تختم و لباشو محكم مكيدم .
همينطور كه تو بغلم بود بردمش تو اتاقم و خوابوندمش رو تختم و لباشو محكم مكيدم. لبلاي خيلي نرمو نازي داشت خيلي هم خوشمزه بود .
همينطور كه مشغول بوديم دست راستمو گذاشتم رو سينش و آروم آروم ماليدم نفسش تند شده بود گرماي بدنشو حس مي كردم . تازه يادم افتاد روسريشو هنوز بر نداشتم ( خوب معلومه از بس تو هولي)گفتم چرا روسريتو بر نداشتي با صداي لرزون كه معلوم بود از حشري شدنه گفت مگه تو امان دادي . گره روسريشو باز كردم موهاي مشكي بلند خيلي دلنشين بود يك كم با موهاش بازي كردم بعد همينجور كه مشغول لب گرفتن بودم دگمه هاي مانتوشو باز كردم و پيراهن شو در آوردم يك سوتين شيري رنگ بسته بود كه از سينه هاي تحريك شدش داشت پاره مي شد سوتينشو باز كردم باورم نميشد بدنشم مثل صورتش نازو سفيد بود خيلي خوشگل تر از اوني كه تصورش رو مي كردم شروع به ليسيدن گردنش كردم گرماي لطيفي داشت ولذتو تو نگاش مي ديدم لبامو نزديك سينه هاش بردم چشاشو بسته بود و نفس نفس مي زد سينشو محكم مكيدم نفساش تبديل به ناله شد گفتم دردت مي ياد گفت نمي دوني چه لذتي داره انگار آدم تو ابرا راه ميره دستمو گذاشتم روي كسش پاهاشو جمع كرد نگاش كردم خجالت كشيده بود تا چشامو ديد يك خنده شيطنت آميز كرد و پاهاشو كاملا باز كرد از روي شلوار شروع به ماليدن كسش كردم نفسش ديگه بالا نمي اومد يك كم صبر كردم بعد شلوارشو كشيدم پايين يك شرت صورتيه نازك پا كرده بود شرتش خيس خيس شده بود بوي خوبي مي داد يك نگاش كردم چشاش بسته بود فهميدم مشكلي نيست دستمو كردم تو شرتش همه كسش خيس بود چوچولشو ماليدم ديگه نزديك بود فرياد بزنه شرتشو در آوردم ديدم نشست گفت ديگه نوبت منه يك لب گرفت و خوابوندم رو تخت همه لباسامو در آور و همينطور لخت روم خوابيد و سينه هامو مكيد خيلي بهم چسبيد شرتمو كشيد پايين گفت بخورم گفتم اگه دوست داري گفت نمي دونم دوست دارم يا نه ولي چون خودتو دوست دارم امتحان مي كنم يك دفعه همه كيرمو گذاشت تو دهنش گفت تا حالا چيز به اين خوشمزگي نچشيده بودم من ديگه تو حال خودم نبودم شروع به ميك زدن كرد كاملا همشو با آب دهنش خيس كرده بود و با دست زيرشو مي كشيد با كنجكاوي بهش نگاه ميكرد و لذت مي برد تقريبا داشت آبم خارج ميشد حدود نيم ساعتي بود كه مشغول بوديم ولي نمي خواستم به اين زودي تموم بشه همينجور كه مشغول بود خوابوندمش رو تخت پاهاشو تا ميشد باز كردم كسش حسابي باز شده بود صورتي خوشرنگ بود و چوچولش يك كم بالا اومده بود سوراخ تنگي داشت آدم لذت ميبرد فقط نگاش كنه زبونمو بردم جلو شروع به ليسيدنش كردم روناي پاش مي ارزيد زبونمو به همه جاش كشيدم و تا مي تونستم فشار مي دادم تو، دستشو آورد جلو گذاشت روش و يك كم همه كسشو مالوند گفت ديگه جون تو بدنم باقي نمونده براي بار دوم حسابي خيس شده بود اب از كسش مي چكيد ديگه طاقت خودمم تموم شده بود نشست و شروع به خوردن كيرم كرد هنوز چند دقيقه نشده بود كه ديگه منيم داشت خارج ميشد بهش گفتم كجا بريزم گفت روي سينه هام ديگه نفس هر دومون تند شده بود خوابيد يكدفعه همه منيمو ريختم رو سينه هاش كاملا بي حس شده بود با دست شروع به ماليدن مني ها رو سينش كرد بعدم ازم خواست كه همينجوري روش بخوابم حدود يك ربع همينطور روي هم خوابيديم ساعت حدوداي 12 ظهر بود يك دفعه گفت واي دير شد سارا الان گير ميده كمكش كردم تا لباسشو پوشيد نگاهامون خيلي صميمي تر شده بود يك لب ديكه ازش گرفتم و رفت . خيلي لذت بخش بود فكر نمي كردم اينقدر كيف داشته باشه . احساس ضعف ميكردم يك غذاي حسابي خوردمو بعدم يك دوش گرفتم وشروع به درس خوندن كردم خيلي تو روحيه ام تاثير گذاشته بود از يك مسافرت يك ماه هم لذت بخش تر بود ساعت حدوداي 9 شب بود كه نفيسه زنگ زد گفتم مگه سارا خانوم اونجا نيست با خنده گفت چرا . گفتم پس از كجا تماس گرفتي گفت خونه . گفتم راستشو بگو شيطون خنديدو گفت بچه پررو آروم تر گردنمو مي مكيدي سارا جون از سرخيه گردنم همه چيزو فهميد خيلي نگران شدم گفتم راست ميگي نفيسه گفت آره سهيل جات خالي دو تا تو سريه محكمم ازش خوردم حالا ميگه تو بيا اينجا كارت داره . مونده بودم چي بگم ديدم چاره اي نيست ، برم شايد راضي بشه كه ببخشه وصداشو در نياره . زود لباسامو پوشيدم دل تو دلم نبود سوار تاكسي شدم اتفاقا اين دفعه از بد شانسي من خيابونهاهم ترافيك نداشت و پنج دقيقه اي رسيدم خونه نفيسه .دستم موقع زدن زنگ مي لرزيد ، زنگ زدم خود نفيسه درو باز كرد لب پايين و گوشه گردنش سرخ شده بودند نگاش آروم بود رفتم تو سارا خانوم چادري اين دفعه يك تاپ با يك دامن كوتاه كه تا بالاي زانوهاش بود پوشيده بود با هام دست داد اول فكر كردم اين سارا نيست آخه تا حالا حسابي قيافشو نديده بودم ولي از صداش فهميدم كه خودشه موهاي خرمايي رنگ بلند با ابروهاي باريك و چشاي سبز خوشرنگ مثل يك عروسك بود از مامانم كه همينجوري با دوستش حرف مي زد شنيده بودم كه مي گفتند خيلي خوشگله ولي فكر نمي كردم به اين جذابي باشه هيكلش فقط به درد مانكن شدن مي خورد حيف اين شكل و هيكل كه زير چادر باشه ، پيش خودم هزار تا فحش به شوهر معتاد بي لياقتش دادم كه قدر اين كس به اين خوبي رو ندونسته . از شرايط و نگاهاي هر دوشون فهميدم كه چراغ سبزه و هيچ مشكلي نيست.
بعد از سلام و احوال پرسي ، سارا خانوم دعوتم كرد كه بيام تو بشينم مبلمانشون بصورت ال مانند بود و روبرو هم تلويزيون بود من يك طرف نشستم و سارا خانوم و نفيسه روبه روي من نشستند چند دقيقه اي گذشت من زير چشمي به نفيسه نگاه مي كردم و با لبخند زيركانش منو به ياد خاطرات صبح مي انداخت . يك دفعه نگام به سارا خانوم افتاد جوري نشسته بود كه لاي پاش كاملا باز بود شرتم پاش نبود كس سه تيغه باريك و نازش خيلي تحريكم كرد كاملا دست نخورده نشون مي داد باور نكردني بود تو اين همه فيلم سوپري كه ديده بودم كس به اين قشنگي نديده بودم تو دلم گفتم يعني ميشه يك ساعت اين كس مال من بشه ؟ از جاش بلند شد اومد كنار من نشست گفت خب آقا سهيل اين چه وضعيه كه سر لب و گردن نفيسه آوردي اگه مامانش اينجا بود كه همه قضيه لو رفته بود همينطور كه اينا رو مي گفت دستشو گذاشت رو گوشم ولي به جاي كشيدن بيشتر نوازشم مي كرد يك كم خومو براش لوس كردم و گفتم به خدا تجربه اولم بود چه مي دونستم اينقدر نازك نارنجيه بعد هر سه با هم خنديديم سارا خانوم با خنده گفت اشكالي نداره امشب تلافيشو سرت در ميارم يك دفعه جا خوردم به نفيسه نگاه كردم و گفتم يعني من امشب اينجا مي خوابم . نفيسه چشاشو براي تاييد بست و باز كرد و بعد با سارا خانوم با هم گفتند بله . انگار همه چيزو از قبل هماهنگ كرده بودند از چهره نفيسه معلوم بود كه بدش نمياد سه تايي با هم باشيم و اصلا به غيرتش بر نخورده البته بعدا برام گفت كه خيلي دلش مي خواسته با سارا خودموني بشه و اين بهترين فرصت بوده ( آره جون عمه ات ) …. من از جام بلند شدم و گفتم سارا خانوم من يك تلفن بايد بزنم تا اوضاع رو مرتب كنم گفت سارا خانوم چيه هي به من ميگي ديگه از اين به بعد دوست دارم فقط سارا صدام بزني خسته شدم از بس به خاطره اين مدرك تحصيلي لعنتي برام كلاس گذاشتند و سر كار خانوم ، استاد و از اين چرت و پرتا صدام زدند تو هم همينطور نفيسه هر وقت تنها بوديم فقط سارا صدام بزن نه سارا جون !!!! بلند شدم يك زنگ به امير زدم و گفتم پسر خالم امشب اومده پيشم تو ديگه نمي خواد زحمت بكشي . بعدم يك زنگ به بابا زدم و حال و احوال كردم كه ديگه اونا اونشب زنگ نزنند.
ساعت از 10 شب گذشته بود سارا شام مرغ كنتاكي درست كرده بود وقتي تو آشپزخونه مشغول آماده كردن شام بود من و نفيسه هم كمكش كرديم حسابي براندازش كردم هيچي تو خوشگلي كم و كسر نداشت فكر مي كردم خواب مي بينم تصورش هم برام غير ممكن بود كه همچين كس نابي امشب مال منه . سر سفره شام اونقدر از دست حرفها و جوكاي سارا خنديديم كه ديگه دلهامون درد گرفته بود ديگه حسابي با هم يكي شده بوديم انگار سالهاست كه دوست صميمي هستيم حدوداي ساعت 12 بود كه تصميم گرفتيم بخوابيم به پيشنهاد نفيسه رفتيم روي تخته دو نفره مامان وباباي نفيسه خوابيديم . سارا وسط من و نفيسه دراز كشيد و ما هم تو آغوشش از دو طرف دراز كشيديم آروم لباشو گذاشت رو لبام و با زبونش سرتاسر لبامو خيس كرد بوي خوبي مي داد رفتم لبشو بخورم با خنده گفت چته لباي منم مي خواي مثل نفيسه كني؟ از حالتش فهميدم كه مي خواد لب گرفتنو يادم بده نفيسه باكنجكاوي به ما نگاه مي كرد لباشو آروم به لبام مماس كرد و بوسه هاي ريز مي كرد گفت هر كاري من مي كنم تو هم انجام بده حدود ده دقيقه لبامو بوسيد نفيسه اومده بود پيش من و سينه ها و كير منو از روي شلوار مي مالوند سارا بوسه هاش محكم تر شده بود لبامو خيلي نرم و دوست داشتني مي خورد زبونشو كرد تو دهانم به زبون و دندونام مي كشيد خيلي خوشم مي اومد، منم تا يك فرصت بهم مي داد براش همين كارو مي كردم نفيسه شلوارمو ديگه كاملا در آورده بود و حسابي با كيرم بازي مي كرد ديگه حسابي سرم شلوغ شده بود .

سارا زبونمو محكم با نفساش تو دهانش مي كشيد نفس هر دومون تند شده بود فكر نمي كردم لب گرفتن تا اين حد موثر باشه شروع به ماليدن سينه هاي سارا كردم سوتين نبسته بود تاپشو در آوردم سينه هاي كوچيك و قشنگي داشت سرش حسابي برآمده شده بود سر سينه هاشو تو دهانم كردم و شروع به مكيدن كردم ديگه حال خودشو نمي فهميد نفيسه هم دراز كشيده بود ديگه طاقت نداشت با يك دست شروع به ماليدن سينه هاي نفيسه كردم سارا كه ديد نفيسه حسابي حشري شده شروع به لب گرفتن از اون كرد تا آرومش كنه منم از فرصت استفاده كردم و دامن كوتاه سارا رو از پاش در آوردم ، شك كرده بودم كه قبلا شوهر داشته آخه خيلي كس خوشگلي داشت تنگ و كشيده با لبه هاي كوچيك و يك كم پر رنگ تر از مال نفيسه. حسابي زبون زدم چو چولشو پيدا نمي كردم خودش با دست كمكم كرد تا زبونمو روش گذاشتم صداي آه و نالش در اومد حالا ديگه نفيسه مشغول خوردن سينه هاي سارا بود منم تا تونستم كس سارا رو مكيدم يك دفعه سارا گفت بكن توش ديگه ، پاهاشو كاملا باز كرده بود من كيرمو نزديك كسش كردم و آروم آروم بردم تو به راحتي جلو مي رفت هر سه مون نفس نفس مي زديم نفيسه حال خودشو نمي فهميد داشت دستشو مي كرد تو كسش ، سارا گفت نفيسه جون بيا جلو بعد شروع به ليس زدن كس نفيسه كرد تا ارضا بشه منم با كمك حركتاي دست سارا خودمو عقب و جلو مي كردم خيلي تنگ بود انگار دور كيرمو با يك چيز نرم محكم گرفته باشن هنوز پنج دقيقه نشده بود كه داشت مني من خارج مي شد تا اينو به سارا گفتم گفت چه زود ، من حالا حالا ها كار دارم ، كيفش دم دستش بود از توش يك كاندم و اسپري در آورد گفتم سارا تو از كجا اينا رو آوردي ؟؟ اونم يه لبخند شيطنت آميز كرد.من دراز كشيدم و سارا مشغول اسپري زدن و كاندم كشيدن شد تا سارا داشت اين كار رو مي كرد نفيسه سرشو گذاشت رو سينه من و من با يك دست كسشو مي مالوندم و با دست ديگه موهاشو نوازش ميكردم هر دو با كنجكاوي به كاراي سارا نگاه ميكرديم به نفيسه گفتم كي لباساي تو رو در آورد به شوخي گفت همين ديگه اينقدر به فكر خودتون بوديد كه من خودم لباسام در آوردم يك بوس محكمش كردم سارا هم اومد جلو هر دو شروع به حال دادن به نفيسه شديم من كسشو خوردم سارا هم لب و گردن و سينه ها شو ، واقعا حرفه اي لب مي گرفت بهش گفتم اينا رو هم تو دانشگاه يادتون دادند سارا گفت نخير اگر اينا رو حسابي ياد نگيري ديگه زنت باهات ارضا نميشه ميره سر وقت يكي ديگه ، با اين حرفش حسابي جلو دهانمو بست واقعا اونشب خيلي چيزا ياد گرفتم . نفيسه كاملا خيس شده بود و مثل يك گنجشك خسته بي حال افتاده بود ، سارا لاي پاشو باز كرد چند بار زبون زدم و دو تا انگشتامو توش كردم و بعد كير كاندم گداشتمو توش كردم حدود يك ربع به كمك هم جلو عقب رفتيم روي كاندم از ارضا شدن هاي سارا كاملا خيس بود تو اين يك ربع نفيسه هم چو چوله سارا رو مي مالوند بعد از پشت چهار دست و پا روي تخت نشست و از من خواست از پشت بكنمش .نفيسه تعجب كرده بود كه چرا مني من نمياد ، سارا براش گفت كه اين اسپري باعث ميشه كه ديرتر آبش خارج بشه ديگه حسابي آماده شده بودم به سارا گفتم داره مياد خودشو كشيد عقب و كاندمو از كير من در آورد و خودش با دست كيرمو مالوند و مني مو ريخت تو دهنش نفيسه هم از زبونشو ماليد به سر كيرم گفت يك كم شوره ! سارا گفت من كه خيلي دوست دارم . سه تامون حسابي ارضا شده بوديم .اين دفعه من وسط خوابيدم و يك كم به نفيسه كه خيلي دوستش داشتم رسيدم و نوازشش كردم تا خوابش برد. ساعت 3 شب بود نگاهي به سارا انداختم بيدار بود شروع به حرف زدن كرديم خيلي خواهر وار حرف مي زد ديگه فكر مي كردم نماز خوندنا و چادر سر كردنش همينجوري و به خاطره حرف مردمه ولي از حرفاش فهميدم كه اعتقاد و مسايل جنسي بايد در كنار هم باشن و جداي از اين حرفا آدم وقتي حشرش بزنه بالا ديگه هيچي سرش نميشه و فقط بايد بكنه ، حرفاي سارا خيلي سنجيده و عاقلانه بود . نفهميدم كي خوابم برد صبح يك سنگيني روي بدنم حس كردم سارا بود كه خودشو روم انداخته بود و با بوسه هاش داشت بيدارم مي كرد تا صبحانه بخوريم منم نفيسه رو بيدار كردم به ساعت نگاه كردم 11 ظهر بود ، شب خوبي رو گذرونده بوديم وقع رفتن من كه شد سارا منو بوسيد و به خاطره ديشب و اينكه روش به نفيسه باز شده بود و ديگه يكي رو داشت با هاش درد دل كنه تشكر كرد بعدم من نفيسه رو تو بغلش كردم و بوسيدمش و بهش فهموندم كه هيچ كس جاي اونو نميتونه بگيره . بعد از اون روز من واقعا سه –چهار ماه شارج بودم و حسابي برا كنكور درس خوندم و هم من و هم نفيسه در كنكور موفق شديم بيشتر از اوني كه دلمون مي خواست . سارا هم هنوز دو ماه از اون جريان نگذشته بود كه يك شوهر 30 ساله ولي خوشگل ودست اول كه فوق ليسانس معماري داشت گيرش اومد و زندگي خوبي رو با هم شروع كردند .من كه هنوز بعد از اين مدت به شوهر سارا حسوديم ميشه كه يك همچين خانوم نازي نسيبش شده